پناهم باران گیسوی خیس بلند تو اینجا زمین زیر چترهای انکار آفتاب سیاه است! پناهم شب ! آغوش کاغذی سپید "شعر تن تو ! " اینجا روز در تورم تباهی تاریک است! پناهم خیال خاطرات یاد تو اینجا روحم میان سوزش سرد تنهایی معلق بر دار است. پ.ن این نوشته برای آبان سال گذشته است اما آنقدر باران آمد... پ.ن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:28 توسط بیگانگان |
چشمانت را ببند می بینی؟ درونم آبی نیست!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:19 توسط بیگانگان |
به مناسبت چهلمین روز درگذشت استاد پرویز مشکاتیان. "... شهر مخروبه ای هست در هفتصد متری آرامگاه عطار به نام شهر کوینه . یعنی شهر کهنه . من فکر می کردم شهر کوینه شهر کوچکی باشد با چند قاطر . از دور که نگاه می کردم تپه ماهوری بیش نبود . پدرم مرا به آنجا برد و گفت اینجا نیشابور قدیم است . عطار و خیام و بایزید و ابوسعید و ناصر خسرو و شیخ ابوالحسن خرقانی و سایر یلان روزگار در آنجا می زیستند . در آرامگاه عطار نشستیم . ده ساله بودم . گفتم چه بر سر عطار آمد ؟ پدرم گفت او منطق الطیر را نوشته که داستان خودشناسی است . چندین ده مرغ راه می افتند به سمت کوه قاف تا پادشاه پرندگان ، سیمرغ را ببینند و از باد و بوران و توفان می گذرند و سی مرغ به قله ی قاف می رسند و خود را در ستیغ یخ آینه ی قله ی قاف می بینند . یعنی خود را در هیأت سیمرغ می بینند . این چکیده ی منطق الطیر بود که پدرم برایم تعریف کردند و گفتم که عطار چه شد ؟ گفتند که حاکم وقت که مغول بوده ، سواری می فرستد و می گوید که شما بهتر آن است که منطق الطیر را به ما هدیه کنید و عطار زیر نوشته ی آن آقا یا شاید بهتر باشد بگوییم آن حیوان می نویسد : من کجا بر دل ز کس بندی نهم ؟ نام هر دونی خداوندی نهم ؟ نه طعام هیچ ظالم خورده ام نه کتابی را تخلص کرده ام همت عالی ممدوحم بس است قوت جسم و قوت روحم بس است این را می فرستد . حاکم دستور می دهد شیخ فریدالدین را می آورند . تشتی را داغ می کنند تا گداخته میشود . سر عطار را میزنند و تشت را می نهند روی رگهای بریده شده تا خون یکباره بیرون نریزد . حاکم از رقصیدن و جان دادن عطار لذت میبرد. خون بیرون نمی آمده ، تفکر و تعقل در پیکر عطار نبوده ولی جان جهنده علت آن میشود که عطار هفتصد متر را تشت به سر می رود! و در اینجا افتاده و همین جا که ما نشستهایم مقبرهی یکی از بزرگترین عرفا و فلاسفه و شعرای راستین بشریت است ..." ...روایتی از پرویز مشکانیان با اندکی تغییر. پ.ن ... و من دوباره اشک شدم!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:14 توسط بیگانگان |
نیمههای شب که در عمق خواب هستم ، چشمانم در یک لحظه باز میشود و سایه او در چهار چوب اتاق تنهاییام آشکار میشود! مثل همیشه میترسم و میخواهم فریادی بزنم اما مثل همیشه هیچ حرکتی نمیتوانم انجام دهم و احساس خفگی وجودم را پر میکند. در هر حالی که افتادم همان حال میمانم،تنها سعی میکنم حرکت نفسهایم را تنظیم کنم تا بند نیاید! بالای سرم میآید ،میداند که من ترسیدم، میدانم که آنجاست،میدانم که نگاهم میکند اما نگاهش را نمیبینم ،صدایی در فضا پر میشود و من دیگر چیزی نمیشنوم، میداند که من ترسیدم،میداند که من تنها هستم ... و من دیگر چیزی ...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:44 توسط بیگانگان |
یک روز از آسمان ، از میان ابرها دستی میآید و من را با خود میبرد در برابر آینهای بزرگ مینشاندم تا ببینم آنچه در گذشتهی خود با دیگران کردم را و آنچه دیگران با من کردند را . . . یک شب از آسمان دستی می آید و من را باخود میبرد!
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:23 توسط بیگانگان |
شبها آسوده بخواب ، باتو میگویم هنوز بوی جگر سوختهام در فضای این خانه پیچیده است هنوز قلبم از آن آتشی که تو برافروختی لبریز از خاکستر است هنوز چشمانم آویخته به راهیست که سالهاست کسی در آن گام ننهاده است آری با تو هستم ای بالا بلند شبها آسوده بخواب هنوز تنهایم!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:23 توسط بیگانگان |
من میخواهم من تن آبی یک لحظه را میخواهم من مرگ تن یک لحظهی آبی را میخواهم من لحظهی مرگ را که ابدیتی در گرهگاه نگاهمان زاده شود ، میخواهم من فقط کمی بیشتر میخواهم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:29 توسط بیگانگان |
یک واژه است همهی آنچه در من گذشت است ... تنهایی .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:49 توسط بیگانگان |
انگار عصارهای از جنون در خونم ریخته شده
فقط بخاطر اینکه پنچره پاییز دوباره باز شده !
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:2 توسط بیگانگان |
معمولا شبهای جمعه اگر حالش رو داشته باشم به کافه دریا میرم. فضایی آشنا و صمیمیتر نسبت به جاهای دیگر این شهر! مدیریت کافیشاپ به عهده دختری جوان به نام طوبیٰست. وقتی وارد شدم مثل همیشه به طرفم آمد و با رویی خوش بارانیم رو گرفت و به پشت میز همیشگی راهنمائیم کرد. دختری باهوش و با احساس ، اهل مطالعه و چالش که همیشه از مصاحبتش لذت بردم. روی میز یک کتاب کوچک بود که قبلا خونده بودمش - گزیده اشعار پابلو نرودا - که البته هیچوقت هم از این آدم یعنی پابلونرودا خوشم نیومده بود! خیلی سریع اتفاقات مهم زندگیش رو در ذهنم مرور کردم "دولت شیلی او را تبعید میکند و او پس از سرگردانیهای بسیار به ایتالیا میرود . در ایتالیا به او خیلی خوش میگذرد! تا اینکه در پائیز 1951 پلیس ایتالیا اورا از کشور اخراج میکند اما مردم ایتالیا در ایستگاه راه آهن اعتراض میکنند و بعد از سر و صداهای بسیار و فریادهای پابلو پابلو هیچجا نمیرود! ، دولت ایتالیا برای جلوگیری از آشوب تصمیم میگیرد از اخراج او چشم پوشی کند و ویزای جدیدی برایش صادر کند! این وسط هم یک نفر آدم دیوانه پیدا میشود و کلید یک ویلای بسیار زیبا را در جزیره کاپری به او میدهد و به او میگوید:" تا هر زمان که خواست میتواند در آنجا اقامت کند!" خلاصه اینکه پابلو به همراه دوست دخترش ماتیلده به آن فضای بهشتی نقل مکان میکنند (کور از خدا چه می خواهد یک کفش آدیداس!)و شروع میکند مشروب خوردن و از انحنای نازک تن ماتیلده شعر سرودن تا اینکه از سرطان پروستات میمیرد!! همین. احساس کردم لبخند تلخی روی صورتم نقش بسته ، نگاهم رو از کتاب روی میز برداشتم و سرم رو بالا آوردم دیدم طوبی با یک کاپوچینو برابرم ایستاده مثل همیشه . گفت: به چی میخندی؟گفتم: من؟ گفت: آره دیگه الان ، گفتم: نه چیزی نیست شاید به زندگی و بازیهایی که میکنه! گفت: اینو خوندی؟ به کتاب اشاره کرد و هم زمان روی صندلی روبروم نشست. گفتم: اِی خیلی وقت پیشها که جوان بودم! گفت: بس کن تو هنوز خیلی جوونی ! توی دلم از اینکه به من دلداری داده بود ازش ممنون بودم و از اینکه خودم رو لوس کرده بودم چندشم شد. شروع به چشیدن کاپوچینو کردم و از طوبی خواستم یکی از شعرها رو به انتخاب خودش برام بخونه .خیلی هیجان زده کتاب رو برداشت ورق زد و شروع کرد به خوندن اما من دیگه صداش رو نمیشنیدم و فقط لبهای نازکش رو میدیدم که حرکت میکنند! در افکارم خیلی عمیق غرق شده بودم! افکاری پراکنده و نا معلوم! ناگهان صدای زنگولهای که بالای در کافیشاپ نصب شده بود افکارم رو گسست ،طوبی هم سکوت کرد . یک پسر و یک خانم وارد شدند ، باورم نمیشد چه میبینم! سر و وضع پسره واقعا تاسف بار بود! خپله و قدکوتاه با لباسهای کثیف و شلوار خاکی ،موهای فرفری و ژولیده ، صورت اصلاح نشده وای خدای من از این بدتر نمیشد! از همه بدتر وقتی نزدیک شد تا با طوبی برای نشستن جایی رو هماهنگ کنند بوی بد دهانش بود که تقریبا از فاصله یک متری به مشام میرسید! طوری که من بی اختیار سرم رو پائین انداختم و زیر چشمی نگاهی به خانم همراهش کردم، وای خدای من اینجارو ببین! چقدر چهرهی این خانم زیبا و دلنشین بود! این زن با اینکه چادر مشکی داشت اما چهرهی آسمانیش من رو میخکوب کرد! ترکیب بندی اجزاء صورتش درست مثل جنیفر کانلی بود! و شاید از اون هم زیباتر! هر چی از زیبایی این زن من بگم کم گفتم! قد بلند با موهای بلند و گره شده در پشت سرش که حتی از زیر چادر غوغا میکرد. به خودم که اومدم دیدم پسره برگشت و دست خانم رو گرفت و از پلهها به طبقه بالا رفتند. طوبی متوجه حالت تعجب چهرهی من شد و یه سیگار به من تعارف کرد. گفتم: نه ممنونم گفت: چیه تعجب کردی؟ گفتم:خوب شما نکردی؟ گفت:خوب چرا اما قبلا هم از این جور تضادها دیده بودم! چیبگم حتما پول داره! چیزی نگفتم. طوبی آرام ادامه داد پسره چند ساعت پیش اومد و یک میز بالا رزرو کرد. من، بیشتر از اینکه عدم تناسب این دونفر حالم رو تغییر بده تعجبم از حالتی بود که پیدا کرده بودم قبلا هم چنین چیزیهایی دیده بودم ، مثلا توی مترو یا وقتی گالری میرفتم، دخترانی مانند فرشتهها باوقار، همراه پسرانی جلف مانند هیولاها! اما انقدر باعث تعجبم نشده بود ، دقیقتر خودم و حالی که در من گذر کرده بود بررسی کردم آیا حسادت بود؟ نه من حسود نیستم! من مُچ خودم رو گرفته بودم و نمیدونستم چرا - همین! گفتم: هرکس به دنبال چیزی میگرده که نداره یا کم داره مگه نه!؟ و سکوت کردم.طوبی بلند شد و گفت: من برم سفارش بگیرم زود میآم. گفتم: راحت باش ، به کارت برس- وقتی از پلهها بالا رفت یک اسکناس از کیفم بیرون آوردم گذاشتم لای همون کتاب ، وخیلی سریع بارونیم رو برداشتم و زدم بیرون. بارون که بصورتم خورد حالم بهتر شد.
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 18:36 توسط بیگانگان |
| ||||||